تبلیغات
شعرو یه حرف دل

شعرو یه حرف دل
بنام خدایی كه در این نزدیكی است
نویسندگان
نظر سنجی
شاعر مورد علاقتون...؟؟؟






صفحات جانبی

کدام واژه است که خوابم را می رباید؟

کدام خماریست که هشیاری ام را به جنون می کشاند اینکه از زبانم فریاد می شود چیست؟

کدام بیهوشی ست که بیدارم می کند و خواب چشمهایم را آتشی دوباره می شود؟...

 

شعرهای عاشقانه

 

این شعله ای که از مژه هایم جاریست از مویرگ هایم زبانه می شود و تا سر انگشتان هیچ درختی نمی رسد چیست؟

اینکه از چشمهایم می وزد و زانوانم را تاب و توانی دوباره می گردد کدام واژه است؟

کدامین گردباد وحشی است که مرا از خود تا شهر خدا می برد «نمی دانم کجا آباد؟»

این دریایی که غریقش را بر دست گرفته و به پرندگانی که نمی آیند تعارف می کند این آسمانی که شکسته بالی ام را آواز می خواند. و مرا مقدس می کند چیست؟

این کدام آوازیست که سلولهای مرده ام را خورشید می شود؟

این کدام واژه است که جنون مندی ها و شوریدگی هایم را آبرویی دوباره خواهد شد؟باید کدام اسم را برآن نهم و با کدام واژه فریادش کنم؟ کدام شوربختی است که این همه سنگینی را کفاف باشد؟

این واژه ترسی در سلولهایم ایجاد می کند ترسی شفاف که سیرابم می کندو هر لحظه عطشان تر به خود نزدیک می شوم این که جوانان اسمش را لبخند میزنند و پیران را حسرتی شیرین بر لب می نشاند و تمام مردم برای پنهان کردن خود خودشان را با آن وسعت می دهند؟

ع ش ق که سنگ ها را تا رقص تا سماع تا آواز شدن تپشی ژرف گون می گردد

ع ش ق که تنها لب های عاشقان از آن باکره است پنهان ترین آتش آشکار از لب های من و توست

ع ش ق که سنگ ها را هم آینه می کند و انسان را تا خدا می رساند گلها با ذکر آن دم می گیرند و لحظه به لحظه شکوفا می شوند

ع ش ق آتش پنهانیست که سوز اشکاری دارد

گردبادیست که تو را با خود می برد و گم می کند چون گم می شوی تمام مردم »بنمایند به انگشت که مجنون اینست«

و در »ع ش ق هر که گم شد پیداترین شده است«

ع ش ق هم ازادی هم محبس است دستهایی روشن و دلواپس است

ع ش ق دردیست که وصل درمانش نشود شوریدگی هاییست که آسمان را تا لب هایت پایین می آورد و تا فرشته شدنت پیراهن دریدنی می طلبد

ع ش ق است که خاک را به افلاک می کشاند برگهای درختان با ذکرش دف میکوبند در باد و به هر سمتی که قبله ای باشد نماز را به جماعت می خوانند

ع ش ق کیمیایی است که زهر را پادزهر وصل را هجران میکند

در ع ش ق عاشقی و معشوقی در کار نیست عاشق معشوق است و معشوق عاشق

ع ش ق دگر خواهی است نه خود خواهی آنچه که با عنوانش دیگران را برای خود می خوانی هوس است

عاشق رقیب دوست است نه از آن جهت که معشوق را می رباید بل از ان بابت که با عاشق در معشوق مشترک است اشتراک عاطفه دارند اشتراک منظر و نظر

رقیب در ع ش ق بی معناترین واژه ی ممکن است عاشق نمی خواهد معشوق را تملک کند سند شش دانگ معشوق به چه کارش آید عاشق معشوق را می خواهد که باشد تا جهان باشد که بوزد تا درختان آواز بخوانند که برقصد تا آسمان ببارد که بخندد تا گلها بشکفند تا جهان بماند

با کی و کجا در ع ش ق هذیان است که از لبان خودخواهی تراوش میکند آنسان که نشخوار جوندگان

عاشق رقیب دوست است اصلا رقیب ندارد اگر به بی کرانگی لطف معشوق ایمان داشته باشی اگر معشوق تو حقیر نباشد تملکی در ع ش ق وجود نخواهد داشت. معشوق باید دریا باشد نه برکه ای که با کفی آب به پایان رسد معشوقِ برکه ای که سزاوار ع ش ق ورزی نیست معشوق برکه ای تملک و تصاحب و سند شش دانگ می طلبد و اینجا دیگر ع ش ق به پایان خود می رسد و مالکیت مناسبتر است تا عاشقی

ع ش ق شاید همان لبخندی است که از لبهایت شهری را منبسط می کند

ع ش ق شاید آن نگاهیست که دیوارها و سیم های خاردار تاب سد کردن راهش را ندارند

ع ش ق همان مین منفجر نشده ای ست که شهری را به دنبالش جستجو شده ای ع ش ق مرکب است نه مقصد

ع ش ق شاید آن دستی باشد که آستینی را تا افشاندن همراهی می کند یا آن آینه ای باشد که هر روز صبح از کنار طاقچه ای قدیمی برمیداری و درونت را در آن به نظاره می نشینی یا شاید آن راهی باشد که تا شهر خدا تا ناکجاآباد تا نمی دانم کجا امتداد دارد شاید آن گردبادی باشد که در شاهرگت می وزد و دلت را منزل به منزل کو به کو کوچ می دهد آن زلزله ای ست که هفت بند تو را آوار می کند تا دوباره خودت را بسازی

شاید شاید شاید .. و ع ش ق همه این شایدهاست و هیچکدامشان نیست

ع ش ق آغاز و انجام آزادی ست آزادی از زندان خود و پرواز در آسمانی که جز برای پرندگان و باریدن آفریده نشده است آزادی از آن چیزی که شاید مال تو باشد و رسیدن به آنچه که باید مال تو باشد

و چه زیبا گفته اند که:

ع ش ق یعنی ما گرفتار همیم

دشمنان هم طرفدار همیم

انتشار بغض و لبخند است ع ش ق

اولین لطف خداوند است ع ش ق

هر چه می خواهد دلش ان کند

می کشد ما را و کتمان می کند

ع ش ق غیر از تاولی پُردرد نیست

هر که این تاول ندارد مرد نیست

و اما عــ شــ ق ...




برچسب ها: عشق،  
[ شنبه 9 دی 1391 ] [ 03:03 ب.ظ ] [ مهسا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ


نام:غم!‌ نام خانوادگی:دریای غم! شماره شناسنامه: دریای فراموش! محل تولد:شهرغم! نام پدر:مشقت! نام مادر:محبت! تاریخ تولد:روزبدبختی! شرایط:تنها بودن! جرم:به دنیا آمدن! شغل:مدیردیوانه خانه عاشقان! محکومیت:زندگی کردن!مدت:تمام عمر! (ابد) آدرس:خیا بان غم.فلکه ماتم.چهار راه مصیبت.کوچه مرگ.بن بست غم.پلاک بد بختی!

آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب

Up Page
مشاهده و دریافت کد
 

Top Blog
مسابقه وبلاگ برتر ماه

Google PageRank Checker Powered by  MyPagerank.Net